|
بازگشت دوباره...
سلام
خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم.
یادش بخیر چه روزایی بود...
روزایی که به قول عزیزی آسمونی بودمو دلم به آسمونا پر میکشید.
یا حد اقل مثه طرقه بودم
دنبال آسمونو خورشید،
دنبال سوختن...
حالا ازون طرقه فقط یه بال شکسته مونده
یادش رفته دنبال آسمون بوده
خودش آسمونی نموندو یکی دیگه رو هم داره زمینی میکنه
اما
اما ته دلش یه چیزی هنوز زندس
یه روزنه ای اون ته دلش، تو این تاریکی بازم دیده میشه
یه شوقی
یه نور کوچولوی سبزی
خدایا بازم تنهام نذاشتیو بهم هدیه دادی
بازم نذاشتی تو تاریکی گم بشم
بازم یه آسمونی گذاشتی سر راهم
خدایا تنهامون نذار
دستامونو بگیر
ازت خیلی چیزا خواستیم
اول از همه هم خودتو...
اصلا شوقمون بخاطر تو شرو شد
برای به تو رسیدن
برای آسمونی شدن.....
پاکم کن، به اندازه پاکی دلش....
شاید نتونی خدا رو ببینی، اما همیشه تو دلت نشسته.فقط کافیه صداش کنی.
نوشته شده در: دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط: طرقه

دلتنگی و قفس تنگ...
خودت میدونی چقدر دلتنگم......
بخاطر همین دوباره مهمونی دعوتم کردی؟
خدایا این قفس خیلی تنگه ها؟!
میدونم با گناها و بدی های خودم تنگ ترش کردم.
ولی خدا جون خودت میدونی که بالای طرقه تشنه ی سوختنه،
تاب تنگیه قفسو نداره...
کِی درو باز میکنی؟؟
اگه قراره فراموشت کنم و تو تاریکی زندگی کنم زودتر درو باز کن......
از حالا شرو می کنم هزار نامتو حفظ کنم.....
شاید نتونی خدا رو ببینی، اما همیشه تو دلت نشسته.فقط کافیه صداش کنی.
نوشته شده در: چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 توسط: طرقه

دنیای دو روزه
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاخ که چقدر دوس دارم بزنم زیر گریه.....اما نه اشکامو نگه میدارم......لازمشون دارم واسه مواقع بهتر....پس از ته دل میخندم
به این دنیا میخندم ......به این دنیای دوروزه میخندم که هزار بازی سرم در میاره........تمام بلاهاشو به سرم میاره به خیال اینکه شاید بتونه زانوهای منو با خاک آشنا کنه......اما نه محکم وای میسم .......سرمو بالا میگیرم ....میگم خدام هست هر کاری دوس داری بکن........فقط اونه که با زیبایی هاش پیشانی منو با خاک آشنا میکنه.......فقط اون..............................
شاید نتونی خدا رو ببینی، اما همیشه تو دلت نشسته.فقط کافیه صداش کنی.
نوشته شده در: پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط: طرقه

دعا
خدایا دلم را که حرم توست از طوفان غم نجات بده.خدایا خستگی را از روحم دورکن.خدایا این سستی و رخوت را از من بگیر و به من همت و نشاط عطا کن. خدایا شادی را به دلم باز گردان.
شاید نتونی خدا رو ببینی. اما اون همیشه تو دلت نشسته،فقط کافیه صداش کنی.
نوشته شده در: دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط: طرقه

بازگشت دوباره به سوی نور...
سلام
بازم من اومدم ...اومدم بایه دل شکسته ....شکسته از دنیا....گفتی به دنیا دل نبندم ولی بازم من گوش نکردمو دل بستم....گفتی به غیر من محتاج کسی نباش ولی بازم من محتاج همه شدم غیر تو....گفتی غیر من کسی رو تو دلت راه نده ، دل تو حرم منه ولی بازم من غیر تو رو تو دلم جادادم.....گفتی فقط به من امید داشته باش ولی بازم من به همه امیدوار شدم غیر از تو.....گفتی منو فراموش نکن ولی بازم من تو رو فراموش کردم............................... دوباره این بنده پرروت برگشته....بازم خورده به در بسته......بازم نا امید شده.....بازم خستس.............. چیکار می کنی با این بنده ناشکر و نافرمانت؟؟؟بازم راش میدی؟؟؟ دوباره نگاش می کنی؟؟خدا جونم غلط کردم......خدا جونم این بنده ضعیفو ببخش...خدایا دلم تنگه....خدایا نشاط قبلو بهم برگردون...خدایا تنبیه شدم ببخش...میخوام بازم بگم:
شاید نتونی خدا رو ببینی.ولی اون تو دلت نشسته،فقط کافیه صداش کنی.
نوشته شده در: شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط: طرقه

بزرگی.....
امشب وقتی از پشت پنجره اتاقم به آسمون پر ستارت نگاه کردم به این فکر می کردم که ته ته این آسمونت کجاست؟ این آسمونت چقدر می تونه بزرگ باشه؟
اما هر چقدرم که بزرگ باشه بازم تو اونو خلق کردی.....هر چقدرم که بزرگ باشه بازم نمی تونه بزرگیه تو رو نشونم بده..... هر چقدرم که ستاره تو دل خودش جا داده باشه اما بازم به تعداد نعمتایی که تو بهم دادی نمیرسه و کم میاره.....هر چقدرم خورشیدی روشن تر ازخورشید منظومه شمسی داشته باشه بازم در برابر نوری که تو، تو دلم روشن کردی بی فروغه.....
تو خیلی بزرگی.......انقدر بزرگ که با وجود بزرگیت، تو دل کوچیک من نشستی و نمیذاری یادم بره که چقدر بهم نزدیکی و این نزدیکی بخاطر محبت بی کران توست.....
شاید نتونی خدا رو ببینی، اما اون تودلت نشسته. فقط کافیه صداش کنی.
نوشته شده در: چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 توسط: طرقه

سلامی سبز برای شروعی دوباره
سلام
وای که چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود.....واسه حال و هواش...واسه حرف زدنه توش با تو
حالا اومدم ..... دوباره با توکل به تو اومدم تا شروع کنم. اومدم تا مست بشم......اومدم دوباره در این کلبه سبز رو باز کنم .....بهت سلام کنم وبهت بگم که چقدر دوست دارم.
اومدم دوباره بگم
شاید نتونی خدا رو ببینی، اما همیشه تو دلت نشسته.فقط کافیه صداش کنی.
نوشته شده در: دوشنبه چهاردهم آبان 1386 توسط: طرقه

یاحق
سلام
خیلی وقت بود که نیومده بودم سری به این کلبه سبز بزنم.خودمم دلم تنگ شده بود.ازهمه دوستانی که توی این مدت بهم سر زدن ممنونم. یه مدت نمی خوام بنویسم.می ترسم..........می ترسم چیزی بنویسم که بهش عمل نکنم. تا اونجا که بتونم بهتون سر می زنم.دلنوشته های زیباتون رو میخونم. شایدم یه مدت وب رو بدم کسی آپ کنه.نمی دونم........
فعلا فقط بهتون می گم التماس دعا
یا حق
نوشته شده در: یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 توسط: طرقه

سید....
رو تختش نشسته بود و پاهاش و تو بغلش گرفته بود. به یه نقطه خیره شده بود و توی مشتش یه چیزی رو محکم فشار می داد.
به سختی می شد با نور کم سوی چراغ خواب صورتش رو دید. اما چشاش........! امان از دردی که توی چشاش به وضوح پیدا بود. آروم دستشو باز کرد. زنجیر پلاک از لابلای انگشتاش آویزون شد. پلاک توی مشتش عرق کرده بود. همین طور که داشت به عددای روی پلاک نگاه می کرد زیر لب گفت: دیدی جا موندیم..........!
صدای اذان بلند شد. کنار سجادش خوابیده بود. یه چیزی کف دستش برق می زد. هنوز آب وضوش خشک نشده بود. بوی یاس توی اتاق سید پیچیده بود.
پلاک توی دستش، شکسته بود...............!
شاید نتونی خدا رو ببینی، اما همیشه تو دلت نشسته.فقط کافیه صداش کنی.
نوشته شده در: دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط: طرقه

آقا......
چند سال قبل توی یه تیکه روزنامه یه روایتی خوندم که خیلی جالب بود.
روایتی بود از امام صادق که فرمودند:«از جدم رسول خدا روایت است که: هنگامی که نوزادان بی دلیل می خندند ما را می بینند و هنگامی که گریه می کنند بدون آنکه مشکلی داشته باشند، ما از جلو دیدگانشان کنار رفته ایم و هنگامی که کودک زبان باز می کند، مارا بیاد نمی آورد.»
امروز وقتی امیر عباس داشت می خندید خیره شدم تو چشاش شاید آقا رو ببینم. من توچشاش هیچ چی ندیدم .ولی.......
حضورشو احساس کردم.
میلاد آقا امام حسن عسگری (ع)مبارک باد.
مهدی جان، عیدی رو باید از شما بگیریم ،نه!؟
شاید نتونی خدا رو ببینی، اما همیشه تو دلت نشسته.فقط کافیه صداش کنی.
نوشته شده در: پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 توسط: طرقه

|